تبليغاتX
تا اوج

جمعه بیستم آذر 1388

واژه ها

 

واژه ها یک آن می آیند و زود میروند...

بی هیچ ردپایی...

اگر بی تعلل ثبتشان کردی

آن لحظه است که میتوانی حس کنی بودن را/دیدن را/و رسیدن را...

 

پی نوشت:

۱) حرفی نیست...

۲)شاید بعدا نوشتی در کار باشد...

 

...

و اینهم بعدا نوشت من:

کاش تکرارت را خط میزدم و سطرسطر چشمان منتظرم را با سکوت مهمان میکردم...

دستانم در جست و جوی واژه ها بودند اما نیافتند آنچه را که من میخواستم...

دیر میگذرند این ثانیه ها و تلخ میشود لحظه ها برایم...

چه دردناک شکستم در برابرت و تو چه مغرورانه ایستادی تا ببینی خرد شدنم را...

بیزارم از اینهمه دو رویی...

شکنجه گاهی است عبور عقربه های ساعت در مقابلم...

اکنون دستان لرزانم حضورت را می جویند و تو چه بیرحمانه می روی بی آنکه بدانی در پس این

 حادثه ها چه می گذرد...

کاش میدانستی که هر  "آن"  را تکراری برنمی تابد...

 

...

 

حس قشنگی است گفتن آنچه در درونم دارم...

خدایا شکر...

برای همه آنچه که به من ارزانی داشته ای...

و چقدر سخت است این امتحان هایت ای خدا...

 

 

 

نوشته شده توسط آسمانی در 9:30 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم آذر 1388

چطور میتوانست؟

 

چطور میتوانست بخندد؟

برایش آسان بود آیا لمس دستهای پر مهر نازنین یارش؟

چطور میتوانست با او باشد در حالی که در نبودش با دیگری میخندید...؟

چطور میتوانست از لحظه لحظه هایشان بگوید؟

درکش مشکل است برایم...

آیا این همان خیانت نیست؟

شاید ترسید...

از آن دیگری ترسید...

ترسید که شاید دشنه ای در آستین پنهان کرده باشد...!!!

و یا زخمه خنده هایش دلش را بلرزاند...

هر چه شد بد نشد...

دیگری میخواست که نازنینش بماند...

دیگری در عذاب بود از این همه دو رویی...

دیگری میخواست که با نازنین هم بخندد...

اما او...

چطور میتوانست؟

حیف است این نازنین برایش...

و بیچاره دیگری که اینقدر ساده بود...

که خنده های نابش را حرام کرده بود ....

چطور میتوانست؟

او چون خون آشامی لوده میمانست...

ونازنین...

و نه تنها یک دیگری...

بل شاید دیگرانی هم باشند...

اما نازنین نمیدانست...

چطور میتوانست؟

دیگری...

حیف از این نازنین...

و دیگری خوشحال بود از پایانش...

و میترسید برای نازنین...

حیف از این نازنین...

چطور میتوانست آن خائن...؟؟؟

 

نوشته شده توسط آسمانی در 12:33 |  لینک ثابت   •